PageRank Checking Icon

تصمیم گرفته ام  رشته ای از خاطراتم را به مرور بنویسم و در صفحهء اصلی سایت قرار دهم. ضمنآ رونوشتی از آن را هم در اینجا می آورم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

استادی گرانمایه که در دانش خود سرآمد دانشمندان معاصر این مملکت است سال گذشته،به دلایلی پیشنهاد نمود تا خاطراتم را بنویسم.فرموده اش را بر دیدگان تسلیم نهادم اما در اندیشه بودم که چگونه و از کجا آغاز کنم! تصمیم گرفتم به مناسبت ورود به چهل سالگی ام نوشتن در این باره را آغاز کنم  و اینک مقدمه ای برای وفای عهد با او . با این توضیح که این نوشته ها  اندوده ای با خاطرات است که همه اش- یعنی همهء خاطرات - را باید برای یک کتاب نوشت تا زمانی که فرصت انتشارش فراهم آید.لذا این فقط یک شروع است.همین و بس!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا چهل سالگی ِمن – نیم نما

من نیم نمای شهری درخشان را می بینم که در آن روشنفکر در زندان است و اگر علاوه بر روشنفکر،نظریه پرداز هم باشد سرش بالای دار است - میشل فوکو

فردا 18/تیر/1388 چهل ساله می شوم.

 کمتر از 10 سال از عمرم در دولت محمد رضا پهلوی سپری شد و همین اندازه در دورهء انقلاب و جنگ. هنوز سی ساله نشده بودم که جنبش دوم خرداد در گرفت. دو دورهء اول  بر زندگی ام تأثیری پیچیده گذاشت اگرچه به اقتضای سن در چنبرهء قهرشان بازی خوردم اما در دوم خرداد خود بازیگر قهار شدم،کمی ناخواسته ولی خیلی آگاهانه!بازیی بود که انتخاب کردم . اینگونه دوم خرداد مسیر زندگی مرا تغییر داد. برایم قماری شد که همه چیز را باختم وقتی که همه چیز را بُردم.

پیشترازاین، سیاست در جهان به دست سربازان رقم می خورد تا انقلاب فرانسه و در ایران تا انقلاب 57 و پس از آن به دست فقیهان. به فقیهان گفتیم بدون سیاستمداران ناچارید به سربازان تکیه کنید!همهء دوم خرداد این یک جمله بود.

نمی خواستم سیاستمدار شوم اما شده بودم.نمی خواستم پیشتازیک جنبش شوم اما بودم در شهری به بزرگی مشهد واستانی به پهناوری خراسان . آگاه به زمان، به رقیب،به دوست، به رفیق و راه . زمان سخت بود و رقیب دشوار ودوست پاکباز و رفیق...ای...! هنوز سنم 28 سال نبود.

 او رفیق نیمه راه است. حرفی که برایش 45 دقیقه سخنرانی کردم ، تحکیم وحدت-سال 75. کاست اش را دارم.تلاش بیهوده ای بود.برای ضبط همان یک نوار به درد خورد.وقتی که شوری به پا می شود کدام گوش بدهکار این حرفهاست؟تازه باشد چکار می خواهد بکند؟

 با این وجود ستیزه گربودم مثل همهء سیاست، مثل هر سیاستمداری. پنجه در پنجهءسیاست،رقیب و بازیگران دست بالا که مثل تور به هم بافته بودند.به هم بافته هستند. سیاستمداران نسل پیشین که خود مصلوب ارادهء آرمان یک انقلابند، هنوز هم.انقلابی های اصلاحات چی.ستیز ذات سیاست است مثل سازش.

 وقتی می خواهند فرمانده ای را بکشند و سربازانش را حفظ کنند او را ترور می کنند.وقتی بخواهند ارتشی را نابود کنند فرمانده و سربازانش را با هم می کشند اما وقتی بخواهند فرمانده ای را زجر دهند و ذره- ذره آب کنند و او را در درونش هزار بار بکشند و زمین و زمان را به روزگارش تیره و تار کنند، یکی-یکی دوستان و یاران و همراهان و همدلانش را می ربایند تا او تنها بماند، تا او فراموش شود، تا فراموش کند که روزی برای خودش قهرمانی بوده ، فرمانده ای بوده، اصلآ کسی بوده... این کار را رقیب و رفیق نکرد...خود هم کردم.

سیاست 10 سال  بر سنم افزود و اکنون در حقیقت 50 ساله هستم با گذر از بحران میانسالی.در این سوی زنچقدر ساده و راحت شده ام؟ تعریفهایم چقدر کوتاه و آسان شده است؟ّ با آن زمان که می خواستم تغییری بنیانی بدهم چقدر فرق کرده ام؟آیا اینها نشانهء کمال است؟نشانگان چهل سالگی واقعی من است؟آیا واقعآ من امروز چهل ساله شدم؟دگی،سیاست با همهء جذابیتش برایم تحقیر شده است.رؤیایی بود که پرهیجان گذشت. با این وجود هنوزهم  ظهور سیاستمداران شریف را چشم به راه  نشسته ام و به غایت بزرگ  داشته ام بازیگران بازیی را که همیشه تحقیر کرده ام. تضادی که باید در درونش زیست تا دانست.

چل سال بیش رفت که من لاف می زنم/کز چاکران پیر مغان کمترین منم  ــ  حافظ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صفحهء 2

هراس

 

من ایرانی هایی را در پاریس می شناختم و آن چه در بسیاری از آنان مرا شگفت زده می کرد ترس بود.ترس از اینکه معلوم شود با چپها رفت و آمد دارند.ترس از اینکه مأموران ساواک با خبر شوند که آنان فلان کتاب را می خوانند و غیره ــ میشل فوکو


دانش آموزان هر روز صبح در مدرسه باید شاه را دعا می کردند با خواندن سرودهای زیبا و آهنگینی که در عالم کودکی پر جذبه به نظر می آمد.قبل از دبستان آواز مبهم  اما دلربای سرودهایی  را آمیخته با امواج باد می شنیدم و مشتاق می شدم ردشان را دنبال کنم تا ببینم از کجا می آیند اما  کوششم هیچ وقت به نتیجه نمی رسید تا که به مدرسه رفتم و منشائش برایم پیدا شد. در آنجا یاد می دادند که با خواندن این سرودها باید شاه را دوست داشت .کتابمان را که باز می کردیم عکسی ازتاجگذاری شاه و فرح بود. دانش آموزان باید به محض دیدنش، آن دو را می بوسیدند وهم البته که چنین می کردند وبعضآ من باب بروز چاپلوسی دورهء کودکی یکی- دو بوسهء اضافی هم می زدند.بر دیوار سالن اصلی مدرسه با خطی درشت نوشته شده بود :خدا – شاه - میهن.شاه سایهء خدا بود.یعنی هر جا شاه هست خدا هم هست.هر چه شاه بگوید حکم و حرف و فرمان خداست.نمی خواستند دانش آموزان شاهدوست باشند باید شاه پرست می شدند.و اینگونه اطاعت بی چون و چرا و مطلق ازقدرت مطلقهء شاه را به کودکان می آموختتند.به جای آنکه به قول ویل دورانت دانش آموز در مدرسه غرور ملی را احساس کند و اطاعت از قانون را بیاموزد .


شگفت آنکه اجتماع  چیز دیگری از ما می خواست؛ از شاه باید ترسید.نه تنها از شاه که از همهء مظاهر دولت شاه . از یک کارمند و یک مستخدم شهرداری و حتی ازماشین دولتی که مباد در عالم کودکی خشی یا خطی بر بدنه اش بکشیم و در برویم. دیدن یک درجه دار نظامی با لباس فرم، فرق چندانی با رؤیت حضرت عزرائیل و قبض روح نداشت. ترسی که آن جامعه از شاه ،  در دل کوچک دورهء کودکی ما سرازیر کرده بود بی حساب بود...ونسل ما بدینسان با  دوگانهء "مهر-هراس" بزرگ شد.مهری که مدرسه می آموخت و نه عشق؛ چه کسی می توانست عاشق ذات ملوکانهء آریامهر شود؟ و ترس بود، ترسی که جامعه منتقل می کرد و نه نفرت؛ که نفرت احساسی کنشمند و فعال ومنتهی به ستیزاست.ترسی که به هراس بدل شده بود و آدمی را میخکوب و مقهورخود می ساخت !


پهلوی با نظم آهنین و با سایهء سنگین بزرگ آرتشتاران وارتشبدها و سپهبدهای دست به سینه و کمر به خدمت بسته و قپه های  طلایی رنگ روی پاگونها و مدالهای رنگارنگ روی سینه ها شان ، ایران را اداره می کرد.با همان دو شعار کلاسیک اما مؤثر همهء دیکتاتورها؛ کور شوید، دور شوید! و آسوده بخوابید، شهر امن و امان است! شعاری که یک رویش تحقیر است و روی دیگرش فریب.سکه ای که یک طرفش مترسکی از قدرتی پوشالی ایستاده و روی دیگرش خطی از حماقت مفرط کشیده شده است.ترس باید باشد تا چنین سکهء قلبی رونق بگیرد.همان ترسی که فوکو در پاریس و در نزد ایرانیان روشنفکر و تحصیل کرده هم به شکل تعجب بر انگیزی مشاهده می کند.


موج انقلاب، تظاهراتها و فریادها ، پردهء پستو-خانهء ترس را بالا زد. نه پلنگ سیاهی در آنجا قایم بود، نه لولو ،نه آل و نه هیچ چیز دیگر. جز صورتکهایی مثل شمایلهای کاریکاتوری  که معرکه بگیران و مارگیرها برای قصه خوانی آنها را به دیوارمی آویزند. ازآنهمه شکوه و شوکت و سطوت هیچ باقی نمانده بود که بتوان دلیلی برای آن هراسها بیابیم ! و این دیکتاتورها چقدر مضحک می نمایند  وقتی که زره پوشالی قهر و خشم برتنشان می ریزد واندام ناتوان واسکلت ناراست و نابهنجارشان بیرون می زند و آن گاه که نقاب ابهت و عظمت  از صورتشان می افتد و چشمان ترسیده و رخسارهء بی روح و رنگ پریده شان عیان می گردد. و شاه یکباره چقدر ذلیل و زبون و ترحم برانگیز شد آنقدر  که حتی فرار و مرگش هم شادی افزونتری برنیانگیخت.




























 
 
 
  کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به مینا تکست میباشد.
استفاده از مطالب با ذکر منبع آن بلامانع است.
بهترین حالت نمایش محتويات: 1280در800
نسخه ورژن 1.32