دیشب هوا سرد بود.آسمان دلش گرفته بود. مثل خیلی از مردم ایران که این روزها دلگرفته و بُغض کرده اند!با این وجود از رعد و برق خبری نبود.انگار در آسمان هم اعتراضهای مسالمت جویانه قدغن است و برایش مجوز صادر نمی شود.اما همینکه پایم را از ساختمان بیرون گذاشتم دو، سه قطره باران به صورتم چکید . فقط همین دو ، سه قطره بود و بس...بُغضی که در گلوی آسمان گیر کرده بود حتی جرأت شکستن نداشت.جرأت فریاد زدن نداشت . جرأت گریستن و شیون کردن نداشت. هیچ جرأت نداشت.جرأت ِهیچ نداشت !
طبق عادت مألوف به پارکی رفتم در آن نزدیکی.میعادگاه خلوتم.برای دقایقی قدم زدن و گوش سپردن به آهنگهای رادیو آوا*، همهء سهم شهروندی من از صدا و سیمای جمهوری اسلامی .سرما سنگین بود یا من چنین پنداشتم.انسان اسیر انگاره هاست . آنقدرکه یکباره خود را در گرمای مطبوع مجتمع تجاری (ضلع جنوبی پارک) یافتم بی هدف.میان ِ مغازه های لباس و ادوکلن و کامپیوتر و پیتزا و غذای گربه و قفس سگ.
کتابفروشی کوچک، استثنائآ باز بود.انگار در نیویورک همشهری ات را یافته ای.نصف کتابفروشی پر بود از کتابهای آشپزی ، چه کسی پنیر مرا جابجا کرد ،ورژنهای تازهء مردان مریخی و زنان ونوسی ، مجلدهای زرکوب ِ تزئینی که به درد قفسه های اتاق پذیرایی آنهایی می خورد که می خواهند پز علمانیت بدهند وچسبهای گلدار و مدادهای خرسی و از این جور چیزها . چشمان معصومانهء کتابفروش جوان- که به شم حرفه ای اش مشتری شناس بود- با نگاهی پوشیده و گریخته لابد می گفت: ظاهر و باطن !
روبروی قفسهء کتابهای فلسفی ایستادم .کتابهای دکتر سروش در ردیف بالا بود.یاد روزگار دانشجویی افتادم که بیشتر این کتابها را به محض چاپ شدن خریده بودم ، چون گمان می کردم حکومت به زودی آنها را ممنوع می کند و نایاب می شوند.چاپ تازهء کتابی را که می خواستم نداشت.یادداشت کرد تا برایم بیاورد."جنگ داخلی در فرانسه" نوشتهء کارل مارکس.ترجمهء باقر پرهام.
پ.ن.
رادیو آوا شبها از موج اف-ام ، ردیف 2/107 پخش می شود.
|