وقتی خط مستقیم بلندترین فاصله است ! 1388 / 9 / 24

داشتن حساب در یک بانک سوئیس نمی دانم برای شما تداعی گر چه چیزی است اما مرا به فکر یک نقل و انتقال غیر قانونی پول می اندازد.در فیلمهای هالیودی و غیر هالیودی وقتی مافیا تصمیم به تبادل پول دارند حتمآ دستکم یکبار هم که شده نام بانکهای سوئیس به میان می آید.

اخیرآ در فیلمهای هالیودی اسم بانکهای دبی را می شنوم ! آیا دبی سوئیس دنیای جدید شده است؟قبلآ نوشته بودم که اقبال لاهوری آرزو داشت تهران ژنو دنیای شرق شود اما حکومت خودکامهء محمدرضا پهلوی و به تبع آن انقلاب سال 57 آرزوهای خیلی ها از جمله اقبال را بر باد داد.

به نظر می رسد سه گروه عمده در امیر نشین دبی سرمایه گذاری کرده اند.انگلیسی ها ، عربستانی ها و آمریکایی ها.سرمایه گذاران دیگر کشورها از جمله ایرانی ها نقشی در مناسبات پیچیدهء ادارهءاین شهر ندارند و مثلآ به نوعی طفیلی و تحت قیومیت سرمایه داری غرب کار می کنند.

سرمایه داران غربی ظاهرآ تضمینهای لازم را برای سرمایه های خود فراهم کرده اند که به کشوری با چنین نظام سیاسی قبیله ای اتکا نموده اند.مثلآ یکی از آن تضمینها می تواند رسانه ها باشد.خاطرتان هست که سال گذشته یکی از بستگان شیخ محمد امیر دبی شریک تجاری خود را برای واگذاری سهامش شکنجه داد.فیلم این شکنجه در کمتر از چند روز توسط سی.ان.ان پخش شد و دنیا را تکان داد!همانگونه که رسانه های غرب با پخش فیلم لحظهء تیرخوردن و جان باختن روانشاد ندا آقا سلطان دنیا را تکان دادند.

فرض کنید در ابتدا ایدهء سوئیس شدن دبی توسط استراتژیستی علاقمند به جامعهء باز مثل جورج سوروس آمریکایی طرح شده باشد.این ایده اکنون تا حد زیادی محقق شده و دبی ملتقای ملیتهای متنوعی از آسیا و اروپا شده و نبض اقتصاد خاورمیانه را در دست گرفته است.اگر خاطرتان باشد در کیفرخواست دادستان تهران آمده بود که جلسات اموزش انقلاب مخملی در دبی برگزار شده بود.

همانگونه که ذکر شد به نظر می رسد سرمایه گذاران ایرانی در دبی نقش جدی ندارند یا دستکم با ملیت ایرانی این نقش را ایفا نمی کنند یا نمی توانند چنین کنند. اما با این وجود مسافران زیادی از ایران به طور مرتب روانهء این بندر می شوند و ایرانی ها یکی از مصرف کنندگان اصلی بازار دبی هستند.مضاف بر آن بسیاری از واردات ایران از کشورهای دیگر از مقصد دبی بارگیری می شود.یعنی خیلی از ایرانی هایی هم که به دبی نمی روند برای بسیاری از اجناس خارجی که در داخل ایران خرید می کنند یکبار هم به دولت امارات متحدهء عربی مالیات و حقوق گمرکی می پردازند.

با وجودیکه به لحاظ اقتصادی چنین وضعیتی به ضرر کشور ماست اما از نظرفرهنگی (و به طریق اولی ، سیاسی) گمان می کنم جامعهء ما نمی تواند و(یحتمل) نمی خواهد رفتار امیرنشین دبی را تقلید کند.لذا هزینهء پای بندی به فرهنگ بومی یا ایدئولوژیک خود را به کشور همسایه می پردازد و از خاک این کشورهمسایه برای برآوردن آن دسته از نیازهایی استفاده می کند که در سبد مصرف داخل کشور تعریف شدنی نیست.من اسم این حالت را می گذارم جهانی شدن دست دوم.

تا زمانی که جامعهء ما با درآمدهای نفتی اداره می شود دولت ما نیز می تواند تا حدودی در برابر سیطرهء جهانی شدن دست اول مقاومت کند و بر اصول ایدئولوژیک و یا فرهنگ بومی خود پای فشرد اما پس از آن اقتصاد خواهد بود که به مرور حرف خود را به کرسی خواهد نشاند لذا جامعهء ما با تکانه های پیاپی مواجه خواهد گردید .تکانه هایی که الزامی ِ هر جامعهء درحال گذار است.بخصوص در کشور و جامعه ای مثل ما که فرهنگ بومی ریشه دار و تقویت شده ای دارد و در کنار آن از اقتصاد ضعیف و سست بنیان و شکننده برخوردار می باشد.

از این لحاظ مقایسهء کشور ما با ترکیه هم مع الفارق خواهد بود چرا که در کشورهای منفک شده از عثمانی و سایر کشورهای اسلامی تحت حکومتهای سکولار، اسلام اهل تسنن به مرور با این جوامع همگن و آدابته وبه طور کلی دنیوی شده است حال آنکه در ایران حکومت دینی مبتنی بر فقه تشیع تازه سربرآورده و در حال چالش و آشنایی با دنیای پیرامون خود است.

"دبی شدن"سرنوشت محتوم ما  و سایرکشورها نیست اما نادیده گرفتن موج جهانی شدن هم چاره کار نمی باشد.خوشحال شدن از سقوط بورس دبی و اقتصاد این شهر که معمولآ یک پایهء ثابت اخبار رسانه های رسمی کشور ما را به خود اختصاص می دهد تنها پاک کردن صورت مسئله است.حتی برفرض آنکه اقتصاد دبی به روایت شرق الاوسط به زمین خورده و دیگر بر نخیزد چیزی را برای ما عوض نخواهد کرد.چرا که نظام سرمایه داری غرب جایگزین آنرا به زودی پیدا نموده و بازار خاورمیانه را به آسانی از دست نخواهد داد.مگر اینکه روایتهای مکرر احمدی نژاد را از ضعف مفرط و نابودی قریب الوقوع نظام سرمایه داری غرب باور کنیم و دلمان را به آنها خوش نمائیم.

حکومت ایران اگر بخواهد جامعه اش را در برابرموج جهانی شدن دست اول محافظت کند چاره ای جز اندیشیدن به راههای درست و منطقی ندارد.به نظر می رسد لازمهء دست یابی به این راهها پیش نیازهایی است مثل آزادی بیان، گفتگوی ملی، مشارکت همگانی و چیزهایی از این قبیل.تبدیل کردن رسانه های انحصاری به بوقهای حکومت که فقط اندیشهء خاص و گزینش شده ای می تواند از طریق آنها به عرضهء خود بپردازد، بستن مکرر روزنامه ها، در مضیقه قرار دادن نویسندگان و روشنفکران از لحاظ اقتصادی و سیاسی و امنیتی و اقداماتی از این دست در راستای همان پاک کردن صورت مسئله است.

حکومتی که نخست وزیر مکتبی و رییس اسبق پارلمان خود و هواداران پرشمار آنان را که تقریبآ شامل اکثریت دانشگاهیان و نخبگان و روشنفکران کشور می شوند، بر نمی تابد چگونه می تواند به چنان مشارکت همگانی دست یابد؟ اگرچه حتی برقرار ساختن گفتگوی ملی در کشور ناممکن نباشد اما آیا بحثها از حول و حوش انتخابات و شکل نظام سیاسی امروز تجاوز خواهد کرد و نوبت به ساحتهای دیگر اندیشه خواهد رسید؟ و نیز ای کاش با کوتاه آمدن میرحسین و کروبی و فرامین پیاپی حکومت ، مشکل حل می شد و کرسی های آزاد اندیشی در دانشگاهها برپا می گردید وجامعهء دانشگاهی ضمن باور کردن وعدهء آزاداندیشی حکومت برای غنای تولیدات فکری ایثارگرانه تلاش می کرد اما بعید می دانم که چنین باوری در آنجا شکل گیرد.چنین چیزهایی با آمریت اگر تضاد هم نداشته باشد دستکم متباین است.شکفتن اندیشه در چنین بستر و شرایط و فضایی تقریبآ محال به نظر می رسد.بنابراین ما نه تنها محکوم به دبی شدن نیستیم که باید خود را برای سقوطی همه جانبه آماده کنیم.

بنابه دلایلی نظیر این است که معتقدم حکومت باید با رهبران سبز پشت میز مذاکره بنشیند و کسانی در کشور پیدا شوند که راه میانه را به دو طرف پیشنهاد کنند و طرفین نیز خواسته های خود را وحی منزل قلمداد نکنند و هر کدام از بخشی از خواسته های خود کوتاه بیایند تا بتوان به راه میانه دست یافت.به قول یک ضرب المثل معروف : در سیاست همواره خط مستقیم کوتاه ترین فاصله نیست.





تمامي حقوق اين مطلب متعلق به سايت مينا تكست مي باشد.
www.MinaText.ir