تأملاتی در باب گذشته، حال و آینده ؛ 1388 / 10 / 2

همهء ما همیشه دلایلی برای انزوا و گوشه گیری داریم یا پیدا می کنیم.زندگی انسان به طور طبیعی همراه با ناملایماتی است که اگر روح بشر را مجروح و زخمی نکند دستکم بر آن غبارهای غلیظی می نشاند.انسان به مرور راههای مقابله  با آفات و عوارض زندگی اش در زمین را یافته و سعی کرده تا جایی که می تواند از دردها و آلام و تنهایی خود بکاهد .شهرهای بزرگ را با میلیونها سکنه و عمدتآ در ساحل دریاها و اقیانوسها  پدید آورده و تکنولوژی های متنوعی را اختراع کرده تا زندگی اش روز بروز راحت تر و آسوده تر گردد.اما آیا واقعآ انسان عصر حاضر نسبت به انسانهای گذشته زندگی بهتر و بی دغدغه تری دارد؟آیا انسان حاضر خوش بخت تر است؟آیا اینهمه تنوع و تعدد صنایع و تکنولوژی ها برای بشر در مجموع مفید بوده یا مضر؟یا در مجموع چندان تفاوتی با ازمنه و قرون و اعصار پیشین نداشته یا اساسآ نمی توان پاسخ علمی دقیقی به چنین پرسشهایی داد؟

اگر روزی هزاران برده در هنگام ساختن اهرام ثلاثه می مردند و اجسادشان را لای دیوار می گذاشتند آیا در جنگ جهانی دوم بیش از شش میلیون نفر نمردند؟آیا در همین سالها هر سال 27 هزار نفر در کشور خودمان در تصادفات رانندگی کشته نمی شوند؟اگر در تمدن جزیرهء کرت زیباترین دختر را به کام ماری می فرستادند که خدایش می پنداشتند در تمدن امروزو حتی در ام القرای جهان اسلام دختران زیبایی که در دام تمدن برهنه هر روز جسدشان برای شناسایی روانهء پزشکی قانونی می شود کمتر از سنت تمدن کرت زجر آور است؟اگر چندین قرن پیش حسن صباح با جنبش حشاشینش دشمنانش را یکی-یکی ترور می کرد آیا در روزگار ما هر روز دهها نفر توسط جوخه های ترور و سیستم های جاسوسی یکصد و هشتاد دولت عضو سازمان ملل متحد به طور رسمی و قانونی ترور نمی شوند؟ اگر اپیدمی های وبا و طاعون و حصبه و سیل و زلزله در روزگار گذشته انسانها را مثل برگ خزان به زمین می ریخت آیا امروز ویروس ایدز و توفان سونامی وکاترینا و زلزله های مهیب بم و رودبار به بشر رحم می کنند؟

ما حتی هنوز به درستی تمدنهای پیشین را نمی شناسیم و ابهام های بزرگی همچنان برایمان ناگشوده مانده است.مثلآ هنوز پرسشهای بزرگی دربارهء چگونگی ساخت اهرام ثلاثه - تنها مصنوع برجای ماندهء بشر پیش از توفان نوح - لاینحل باقی مانده است .چه نوع تکنولوژی در پدید آمدن این شاهکار به کار برده شده است و سرنوشت آن تکنولوژی چه شده است ؟ چنان تکنولوژی که وقتی اقلیدس توانست با استفاده از سایهء اهرام، ارتفاع آنها را محاسبه کند در پوست خود نمی گنجید. یا در عصر حاضر وقتی یکی از دهلیزهای محاسبه نشدهء این اهرام کشف می شود به خبر بزرگی در رسانه های جهان تبدیل می گردد. آنهایی که این اهرام را ساختند آیا توفان نوح را پیش بینی کرده بودند؟و آیا این بناها را فراتر از آن ساختند که دهلیزهایی برای جسد بی جان فراعنه باشد مثلآ چیزهای دیگری در درون آن پنهان کرده اند.فرضآ چیزی شبیه لوحهایی که بشر عصر حاضر به فضای لایتناهی روانه کرده است تا اگر موجود دیگری هم غیر از انسان در ماورای کهکشان وجود داشته باشد بداند که در زمین، تمدنی با این ویژگی ها حضور دارد یا اگر موجودات حاضر زمین در اثر یک انفجار بزرگ نابود شدند یحتمل آن صفحه ها برای موجوداتی دیگر که پس از ما بر این کره قدم می گذارند چیزهایی داشته باشد ! آیا قبل از ما در زمین ساکنانی دیگر و تمدنی دیگر هم بوده است؟اگر بوده سرنوشت آنها چه شده است؟ پرداختن به این پرسشها بدین خاطر بی اهمیت نیست که باعث می شود بتوانیم نسبت تکنولوژی و صناعت را با خوشبختی وکامیابی و آرامش انسان و غایت زندگی او بسنجیم.

کسانی مثل میشل فوکو به طور کلی به باستانشناسی روی خوشی نشان نمی دهند و آنچه را که باستانشاسان دربارهء گذشته می گویند مولود و برساختهء ذهن آنها می دانند نه آنچه که در واقع بوده است.این نگرش فوکو را یادآور شدم که حتی اگر بخواهیم بر اساس باستانشناسی هم دربارهء گذشته قضاوت کنیم باز هم با ابهاماتی اینگونه ای مواجهیم.احتمالآ همین استدلال هم علمی بودن تاریخ را زیر سؤال می برد.گرچه عمده شاهکارهای فوکو برپایهء تتبعات تاریخی اوست.

همانگونه که ما نمی دانیم مردم گذشته خوشحال بوده اند یا افسرده!خوشبخت بوده اند یا بدبخت!باید دل به حالشان بسوزانیم یا از سرنوشتشان غبطه بخوریم! دربارهء مردم آینده نیز چنین قضاوتی وجود دارد. مردم آینده نیز دربارهء ما که گذشتهء آنها محسوب می شویم با همین ابهامها مواجهند ونیز دربارهء آنهایی که در آینده شان خواهند آمد!

فرض بفرمائید اگر بشرآینده دستگاهی اختراع کند که بتواند 40 میلیون سال نوری را در زمان اندکی طی نماید و در سیاره ای پر آب نظیر زمین فرود آید و برنامه های دقیقی برای توسعهء آنجا تدوین و اجرا کند و مردم تعطیلات آخر هفته شان را به چنان بهشت رؤیایی بروند آیا خوشحالتر و خوشبخت ترند از اینکه مثلآ در عصر حاضر ظرف چند ساعت به کشورهای دیگر و جزایر دور دست شرق یا غرب زمین سفر می کنند و یا نسبت به  حافظ شیرازی(در قرن هشتم هجری)که آخر هفته  در کنار آب رکناباد و گلگشت مصلی  خوش می گذراند."کنار آب و پای بید و یاری خوش/معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش"

آیا حافظ  در قیاس با آنهایی که در روزگار ما آخر هفته شان را با جت اختصاصی به جزایر هاوایی می روند خیلی بدبخت بود یا آنچنان که سروده بی نهایت هم خوشبخت بوده است؟به نظر من پاسخ خیلی مشخص نیست و نمی توان با قاطعیت از خوشبختی یا بدبختی بشرگذشته، کنونی و آینده سخن گفت!

مسئله را با صورتی دیگر طرح می کنم؛

چرا امروز اینجا ایران است ، آنجا آمریکا و جایی دیگر استرالیا و انگلستان و روسیه؟تمدنها چگونه بوجود می آیند و چگونه نابود می شوند؟آیا انحطاط و نابودی تمدنها نشانه های شناخته شده ای دارد؟مثلآ اینکه مقامات جمهوری اسلامی سخن از سقوط قریب الوقوع تمدن غرب به زبان می آورند آیا صرفآ یک پروپاگاندای ایدئولوژیک است یا مبتنی بر نشانه های قاطعی چنین ادعایی را طرح می کنند؟

اگر امروز ما در ایران زندگی می کنیم چیزی است که خودمان خواسته ایم یا خواسته ای در کار نبوده بلکه ما مجبور به چنین گزینشی هستیم یا نه اصلآ جبری در کار نیست و ما ایران یا آمریکا را انتخاب کرده ایم ؟ در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد آیا ایران همچنان ایران و آمریکا همچنان آمریکا خواهد ماند یا امکان جابجایی دارند ؟ مثلآ ممکن است روزی جمهوری اسلامی کومور تبدیل به آمریکا بشود، آمریکا تبدیل به مالدیو ما تبدیل به بورکینافاسو و غنا تبدیل به استرالیا.یا اساسآ با کشف سیاره های دیگر و مهاجرت بشر به آنها کشورهای کنونی موضوعیت خود را از دست می دهند و سیاره ها حکم کشورها را پیدا می کنند و سازمان سیارات متحد هر سال یکبار جلسه مجمع عمومی برگزار می کند؟

در اینکه ما مختار هستیم شکی وجود ندارد.اگر ما امروز در ایران زندگی می کنیم بخاطر ترجیح دادن این نوع زندگی است.پذیرفتن آلام زندگی در ایران بر آلام زندگی در آمریکاست یا بر عکس خوشبخت دانستن خود در ایران نسبت به آمریکاست.ظاهرآ جبر مطلقی در کار نیست!

افرادی مثل حکیم عمر خیام خیلی زود به ژرفای این گونه پرسشها پی برده اند و پاسخهایی برای آنها یافته اند که برای بشر عصر حاضرنیز جذابیت خود را دارد.نهایتآ به نظر می رسد انسان هر چقدر هم که تلاش کند و به هر اندازه از پیشرفت هم که نائل شود نمی تواند چیزهایی مثل غم و اندوه ، پیری و بیماری و سالمندی و مرگ را از زندگی خود محو کند.او محکوم است تا در یک مسیر خطی از تولد تا مرگ را بپیماید . با هر کیفیتی از زندگی با هر گونه مرز جغرافیایی یا زندگی در این سیاره و آن سیاره ، این مسیر حرکت برای او اجتناب ناپذیر است و تغییر چندانی در کلیت آن نمی تواند بوجود آورد.

به دیگر سخن، بشر همواره در حال زندگی می کند و آینده و گذشته ای برای او وجود ندارد. حافظ این یافته را به رندی تمام اینگونه می سراید:" من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود/وعدهء فردای زاهد را چرا باور کنم"چرا که اصلآ فردایی وجود ندارد.هر فردایی به محض بوجود آمدن "امروز" است.پس ما هیچ وقت به فردا نخواهیم رسید و همواره در حال زندگی می کنیم. و اگر قرار است فردا را بسازیم در حقیقت باید حال را ساخته باشیم.

مثلآ اگر دموکراسی یک آرمانی برای فردا باشد ما در فرداها هرگز به دموکراسی نخواهم رسید چرا که فرداهایی نخواهند آمد. اگر قرار است به دموکراسی برسیم باید امروز به آن رسیده باشیم نه فردایی که وجود ندارد.آمریکا یک ماهیت جدا از مردم و جغرافیایش نیست . در این صورت ما هیچ وقت به آمریکا نخواهیم رسید و اگر روزی به آن برسیم آمریکایی غیر از ما وجود نخواهد داشت تا با آن خود را مقایسه کنیم  وقتی که ما خود آمریکا هستیم.ما پیرو تصورات و آرمانها و رؤیاها و پندارهای خود هستیم.ما اگر در مسیر آمریکا شدن حرکت می کنیم در حقیقت طالب تحقق رؤیا و پنداری از آن چیزی هستیم که گمان می کنیم آمریکا آن است. نه آن که ما در حال مقایسه با یک کشور شناخته شده باشیم.ما به جایی خواهیم رسید اما آنجا هرگز آمریکا نخواهد بود چون همواره فقط یک آمریکا وجود دارد.

دموکراسی نیز چنین چیزی است.ما از دموکراسی پندارهایی داریم.و نیز از انتخابات آزاد و نظام سیاسی ایده آل.دموکراسی نقطه ای در دور دستها نیست که باید به سوی آن حرکت کنیم و در راه رسیدن به آن هدف از هر وسیله ای که خواستیم استفاده نمائیم (هدف ، وسیله را توجیه کند).ما از زمانی که به هدفی به نام دموکراسی می اندیشیم باید دموکراتیک رفتار کنیم.کسی که به صلح می اندیشد نمی تواند دست به خشونت بزند و اگر آرمان کسانی توسعه و پیشرفت است، واضح است که با تخریب ره به جایی نخواهند برد.اگر هدف سبزها اجرای بی تنازل قانون اساسی است پس شورشگر و خشونت طلب و اغتشاشگرو ساختارشکن نیستند.اتهاماتی که هر روز از رسانه های اصولگرایان به آنها منسوب می گردد.

مهاتما گاندی و مردم هند امروز به دموکراسی نرسیده اند بلکه همان روزی که عزم خود را برای اخراج انگلستان جزم کردند دموکراسی را جایگزین کرده بودند.وقتی که هندو و مسلمان و سیک در کنار هم بپا خواستند هند بالقوه دموکراسی را پذیرفته بود و مبارزات بعدی آن را بالفعل نمود.

با این وجود بشر پیرو رؤیاها و تصورات و پندارهای خود است!اینها هستند که تزاحم ایجاد می کنند و به انشقاقها می انجامند ، اگرچه همینها هم می توانند وحدت بخش و عامل راقیه محسوب گردند. پندارها، رؤیاها،تصورات و آرمانها از کجا پدید می آیند و در ذهن ما لانه می کنند و ما را به حرکت وا می دارند؟بی نهایت فاکتور در این پدیداری دخالت می کند .گذشته ای که نمی دانیم چیست و هزار ابهام درباره اش داریم.ژنهای خفته یا بیداری که به طور نژادی و نسل اندر نسل منتقل شده یا جهش یافته و اصلاح شده اند و ....، جغرافیا و اقلیم و سرزمین . حتی زاویهء تابش خورشید و ماه نیز بر پدیداری تصورات ما تأثیر می گذارند .پس بی آنکه آب در هاون بکوبیم و بخواهیم سرنوشت دیگرانی را طابق النعل بالنعل برای خودمان پیاده کنیم ظاهرآ باید بپذیریم که ما چون متفاوت هستیم پس سرنوشت متفاوتی هم خواهیم داشت.و نیز اگرچه اراده می کنیم سرنوشتمان را تغییر دهیم اما الزامآ به آن چیزی نائل نخواهیم شد که تصور کرده ایم.ما هرگز انگلستان و فرانسه و چین و ژاپن و هیچ جای دیگری نخواهیم شد.اینجا همواره ایران باقی خواهد ماند و این یک جبرنماست.

به نظر می رسد ساده ترین راه برای گریز از این جبر نسبی و تقریبی ِ سرنوشت متفاوت، مهاجرت است. اگرکسی دموکراسی و آمریکا را دوست دارد خرجش خیلی زیاد نیست.یا دستکم ناممکن نمی باشد و این اقدام عاقلانه و شدنی تر است از آمریکایی کردن ایران ! راهی که هزاران نفر آن را پیموده اند.اما اگر بخواهیم در ایران زندگی کنیم و به عبارتی دیگر ما به هر دلیلی ایران را برای زندگی ترجیح بدهیم باید بپذیریم که ایران در صورت هر گونه تغییر، بازهم تغییراتش مختص به خودش و مردم و جغرافیایی است که آنرا تشکیل می دهند.پس برای تغیرات در ایران واقع بین باشیم و دچار پندارهای مالیخولیایی نشویم.پندارهای نزدیک به واقع یا بیشتر قابل تحقق آنهایی هستند که در زیست درون ایران و در تبادل با محیط آن بوجود می آیند نه آنها که در فرسنگها دورتر، در ممالکی بیگانه ، در جغرافیا و در تبادل با ملتهایی دیگر، تبدیل به کلکسیونی از رؤیاهای ترحم برانگیز می شوند که عده ای با آنها عمرشان را سپری می کنند و در خیال تحققشان سر بر خاک سرد و تیره می گذارند و آفتاب برایشان بر نمی آید.





تمامي حقوق اين مطلب متعلق به سايت مينا تكست مي باشد.
www.MinaText.ir